خرید بک لینک

#خاطرات_من قسمت 38 #خلیل_جوادی بازار در اعتصاب و تعطیلی بود؛ مقابل بیمارستان هزار تختخوابی در انتهای بلوار کشاورز در یک خیاطی شخصی دوزی مشغول به کار شده بودم. یک سرهنگ بازنشسته ی ارتش که دوست صاحب مغازه بود، گاهی می آمد می نشست و برای ما از #رضاشاه و #محمدرضاشاه حرف می زد. می گفت: "این مردم که تظاهرات می کنن خوشی زده زیر دلشون". وقتی از رضا شاه و پسرش تعریف می کرد، در دلم می گفتم این سرهنگِ پدرسوخته حتما ساواکی ست.

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 14:54

#خاطرات_کودکی منقسمت 23 مهاجرتتابستان 1353 بود که شوهر عمه ام فوت کرد؛ خانواده ی عمه دو سال پیش از آن، به تهران مهاجرت کرده بودند. پدر و مادرم برای شرکت در مراسم ترحیم شوهر عمه عازم تهران بودند. برای من فرصتی دیگر پیش آمده بود تا دوباره شانس خود را براي رفتن به تهران محک بزنم؛ همراه پدر و مادر سوار اتوبوس شدم. بر خلاف دفعات قبل، این بار زیر صندلی پنهان نشدم بلکه آشکار و علنی در صندلیِ کنار دست پدر و مادرم نشستم. اتوبوس حرکت کرد؛ لحظه ی شگفتی بود، این بار مرا از اتوبوس پیاده نکردند. به تهران آمدم، بعد از دو سه روز که مراسم ترحیم شوهر عمه تمام شد به منزل یکی از دوستان پدرم، آقای سیف الله محمدی رفتیم. آقای محمدی را قبلا در روستا دیده بودم. وقتی وارد منزل آقای محمدی شدیم بیش از هر چیز کتابخانه توجهم را جلب کرد. تا آن لحظه کتابخانه ای به آن شکل ندیده بودم که آن همه کتاب  قطور و منظم کنار هم چیده شده باشد. آقای محمدی فروشگاه لوازم خانگی داشت؛ مغازه ی دیگری هم داشت که آرایشگاه مردانه بود، آن را به یک آقای رشتی به نام حسین سپرده بود که مغازه از آقای محمدی و کار از حسین بود. هر دو مغازه، چسبیده به منزل مسکونی و در ملک شخصی آقای محمدی بود. پدرم مرا به آقای محمدی سپرد و خود به روستا برگشت. به اتفاق آقای محمدی برای ثبت نام به مدرسه ی ابتدایی رفتیم. آنطور که باید فارسی بلد نبودم، نمی دانم چه صحبتی بین آقای محمدی و مدیر دبستان رد و بدل شد، ثبت نامم نکردند. فکر می کنم  یکی از دلایل این بود که کارنامه ی اول و دوم ابتدایی را از روستا نیاورده بودم، شناسنامه ام را هم سه سال بزرگتر از سنّم گرفته بودند.متولد روستا هستم ولی شناسنامه ام صادره از تهران است. احتمالا پدرمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: چهارشنبه 15 تير 1401 ساعت: 8:15

قسمت 24#خاطرات_کودکی منجدول ضربپس از ثبت نام در کلاس پنجم مدرسه ی شبانه، درس فارسی و انشا و دیکته ام خوب بود، در حدی که توجه معلم فارسی به من جلب شد و تشویقم کرد؛ اما به خاطر اینکه از کلاس دوم به پنجم جهش کرده بودم، درس ریاضی برایم سخت بود، یکی از مشکلاتم جدول ضرب بود که باید در کلاس چهارم حفظ می کردم.تمام تمرکزم را روی ریاضی و حفظ کردن جدول ضرب گذاشتم، فکر می کنم یک هفته طول کشید تا توانستم جدول ضرب را حفظ کنم.روزها در آرایشگاه شاگردی می کردم؛ هفته ی اول فقط آینه ها را دستمال مي کشيدم و مغازه را جارو مي زدم. بعضی از مشتری ها به من انعام می دادند.از هفته ی دوم، حسین به من اجازه داد موی بچه ها را با ماشین نمره چهار از ته بزنم. اجرت از ته زدن موی بچه ها پانزده ریال بود که حسین یک سوم آن را به خودم می داد. از اینکه پنج ریالی حاصل دست رنج خودم را به جیب مي گذاشتم احساس عجیبی داشتم؛ احساس بزرگ شدن، احساس داشتن شغل و در آمد.آرایشگاه در منطقه ی امامزاده حسن، حریم خط راه آهن تهران- تبریز بود. اکثر افراد، بخصوص جوانها در آن منطقه دو اسمه بودند؛ اسم هایی که یادم مانده و چهره ی تک تک آنها را به خاطر دارم، مثل ابرام غول، امیر زاغو، محسن قوطی، اصغر مارمولک، احد ترکه و...  .پیرمردي دست فروش با سبد پر از تخم مرغ، هر هفته روز های پنجشنبه چند بار از جلو مغازه رد می شد. این پیرمرد خال بزرگ گوشتی اي به اندازه ی یک تخم مرغ در قسمت پشت گردنش داشت.  نمی دانم چرا از بین آن همه فروشنده ی دوره گرد، این پیرمرد تخم مرغ فروش و صدایش در خاطرم نقش بسته؛ شاید به خاطر همان خال گوشتی پشت گردن او و تناسب آن با تخم مرغ هایش باشد.  معمولا دست فروشها برای با خبر کردن مشتری هایشان با صدایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: چهارشنبه 15 تير 1401 ساعت: 8:15

#خاطرات_من قسمت 38#خلیل_جوادیبازار در اعتصاب و تعطیلی بود؛ مقابل بیمارستان هزار تختخوابی در انتهای بلوار کشاورز در یک خیاطی شخصی دوزی مشغول به کار شده بودم.یک سرهنگ بازنشسته ی ارتش که دوست صاحب مغازه بود، گاهی می آمد می نشست و برای ما از #رضاشاه و  #محمدرضاشاه حرف می زد. می گفت: "این مردم که تظاهرات می کنن خوشی زده زیر دلشون".وقتی از رضا شاه و پسرش تعریف می کرد، در دلم می گفتم این سرهنگِ پدرسوخته حتما ساواکی ست. یک بار که حرف های انقلابی می زدیم سرهنگ وارد شد و بخشی از حرف های ما را شنید. گفت: "شماها جوونید، روزهای سختو ندیدید، بد بختی نکشیدید، متوجه هیچی نیستید. قبل از پهلوی تو این مملکت به جز آب و خاک و باد و آتش هیچ چیز دیگه ای نبود".اشاره کرد به لامپی که روشن بود و گفت : "این برقو می بینی؟ قبل از پهلوی نبود، آسفالتو می بینی؟ نبود، ماشینا رو تو خیابون می بینی؟ نبود".اشاره کرد به بیمارستان هزار تختخوابی (بیمارستان امام خمینی) که روبروی مغازه بود و گفت: "این بیمارستان با این عظمت رو می بینی؟ نبود. دانشگاه نبود، راه آهن نبود، فرودگاه و هواپیما نبود، قبل از اومدن رضا شاه، وبا و قحطی نصف مردم ایرانو به قبرستون فرستاده بود".سرهنگ ادامه داد: "رضا شاه یک مملکت مخروبه و یک ملت قحطی زده رو از احمد شاه تحویل گرفت. اون موقع که رضا شاه اومد شپش از سر و روی همه بالا می رفت، مردم به جز درد و مرض هیچی نداشتن".  داشتم با تعجّب به حرف های سرهنگ گوش می کردم. دوستم یواشکی درِ گوشم گفت:  "ولش کن بابا، به حرفاش گوش نده، این یارو شاه دوسته"۰حرف هایی که سرهنگ می زد برایم عجیب بود. فکر می کردم چون ارتشی بوده و نان شاه را خورده، دارد دروغ می گوید.شاه از کشور خارج ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: چهارشنبه 15 تير 1401 ساعت: 8:15

۱-خیابان خوابها ۲- محکمه ی الهی ۳- بهشت بی امکانات ۴- رباعی های عاشقانه(برای تو) ۵- غزل های عاشقانه(با تو) ۶- بازار وطن فروش ها مراکز پخش: ۱- پخش ققنوس. تلفن۶۶۴۶۰۰۹۹ ۲- پخش گزیده. ۶۶۴۰۰۹۸۷ آدرس چند کتاب فروشی در تهران که معمولا هر شش عنوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 22:26

آن روز که دل به دست حوّا دادم
پرسید: شما؟ جواب دادم: آدم

لبخند زد و گفت: "بیا سیب بخور"
از هول حلیم توی دیگ افتادم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۴ساعت 2:39  توسط خلیل جوادی |

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 22:26

در کشور ما که مثل ماه است کلاّ همه چیز رو براه است قانون و مقررات داریم اما همه چیز دل بخواه است چیزی به سرت اگر فرو رفت اصلا نگران نشو، کلاه است هر جا که نوشته چاه، راه است هر جا که نوشته راه، چاه است هر چیز بد و غلط درست است هر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 22:26

دبیر کل سازمان مللحَیَّ عَلیَ الفَلاح ُ خَیرُالعََمَل اجازه دارم که جسارت کنمراحت وساده با تو صحبت کنم؟ خیال نکن که بنده دیپلماتمخدا وکیلی بچه ی دهاتم نوشته هامو ساده می نویسمساده و بی افاده می نویسم شک ندارم آدم خوبی هستیکه روی اون صندلیه نشستی چهرهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 22:26

هشدار به مغز کوچک بعضی ها

این«پاتک»ماست بر«تک»بعضی ها

آر.پی.جی طنز روی دوشم دارم

باید بزنم به برجک بعضی ها

خلیل جوادی

+ نوشته شده در جمعه یازدهم دی ۱۳۹۴ساعت 18:41  توسط خلیل جوادی |

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 22:26

تا چند رئیس کل به ما قالب شد یک مرتبه رویداد ها جالب شد از دولت اختلاس های هنگفت بیچاره وطن شعب ابی طالب شد ******************* از بس که از این مردم مادر مرده هر کس که رئیس بوده کلی برده- از دولت اختلاس، دیگر شده است نا خورده چو خوردهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 22:26

وحدت را حرف چرت باید نامید

قانون را چرت و پرت باید نامید

وقتی در حاکمیت دولت نیست

مشهد را"شهر هرت" باید نامید

کانال تلگرام

@khalil_javadi

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آذر ۱۳۹۵ساعت 1:53  توسط خلیل جوادی |

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 22:26

آسمان از من و تو عکس گرفت

تو به من چسبیدی

ابر فریاد کشید

کانال تلگرام: @khalil_javadi

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 13:4  توسط خلیل جوادی |

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 22:26

@khalil_javadi کانال اختصاصیحتما تا به حال به نتیجه ی جنگ ها و انقلاب ها و درگیری های قومی و مذهبی دهه های اخیر در خاور میانه فکر کرده اید.مثال روشنش که با تمام وجود آن را حس کردیم جنگ هشت ساله ی ایران و عراق بود. پیروز جنگ کدام یک از طرف های دادامه مطلب

برچسب: پیروزی؟, نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 22:26

صفحه بندی