#خاطرات_من
قسمت 38
#خلیل_جوادی
بازار در اعتصاب و تعطیلی بود؛ مقابل بیمارستان هزار تختخوابی در انتهای بلوار کشاورز در یک خیاطی شخصی دوزی مشغول به کار شده بودم.
یک سرهنگ بازنشسته ی ارتش که دوست صاحب مغازه بود، گاهی می آمد می نشست و برای ما از #رضاشاه و #محمدرضاشاه حرف می زد. می گفت: "این مردم که تظاهرات می کنن خوشی زده زیر دلشون".
وقتی از رضا شاه و پسرش تعریف می کرد، در دلم می گفتم این سرهنگِ پدرسوخته حتما ساواکی ست.
یک بار که حرف های انقلابی می زدیم سرهنگ وارد شد و بخشی از حرف های ما را شنید.
گفت: "شماها جوونید، روزهای سختو ندیدید، بد بختی نکشیدید، متوجه هیچی نیستید. قبل از پهلوی تو این مملکت به جز آب و خاک و باد و آتش هیچ چیز دیگه ای نبود".
اشاره کرد به لامپی که روشن بود و گفت : "این برقو می بینی؟ قبل از پهلوی نبود، آسفالتو می بینی؟ نبود، ماشینا رو تو خیابون می بینی؟ نبود".
اشاره کرد به بیمارستان هزار تختخوابی (بیمارستان امام خمینی) که روبروی مغازه بود و گفت: "این بیمارستان با این عظمت رو می بینی؟ نبود. دانشگاه نبود، راه آهن نبود، فرودگاه و هواپیما نبود، قبل از اومدن رضا شاه، وبا و قحطی نصف مردم ایرانو به قبرستون فرستاده بود".
سرهنگ ادامه داد: "رضا شاه یک مملکت مخروبه و یک ملت قحطی زده رو از احمد شاه تحویل گرفت. اون موقع که رضا شاه اومد شپش از سر و روی همه بالا می رفت، مردم به جز درد و مرض هیچی نداشتن".
داشتم با تعجّب به حرف های سرهنگ گوش می کردم.
دوستم یواشکی درِ گوشم گفت: "ولش کن بابا، به حرفاش گوش نده، این یارو شاه دوسته"۰
حرف هایی که سرهنگ می زد برایم عجیب بود. فکر می کردم چون ارتشی بوده و نان شاه را خورده، دارد دروغ می گوید.
شاه از کشور خارج شده بود و مردم در خیابان ها شادی می کردند، شاهپور بختیار نخست وزیر بود، مردم با تمسخر به او می گفتند "مرغ توفان"،
یکی از شعارها این بود: "بختیار بختیار- نوکر بی اختیار".
بعدها که کمی از تاریخ سر در آوردم، مدام صحبت های آن سرهنگ را با مصادیق تاریخی تطبیق می دادم.
راستش، فکر کردن دست خود آدم نیست، شاید انسان بتواند جلو زبانش را بگیرد اما نمی تواند جلو فکر و اندیشه اش را بگیرد.
با خواندن کتب تاریخی مدام این سوال در ذهنم بود که ملتی که همه چیزش را از رضا شاه دارد، چرا به خون پسرش تشنه بود؟
رضا شاه که ظرف شانزده سال، پادشاهی مملکت را از هیچ چیز به همه چیز رسانده بود چرا این همه دشمن دارد؟
خیلی طول کشید تا بفهمم اشکال کار کجاست.
شاید یکی از اشکالات رضا شاه، همین شاه بودنش بود، شاید اگر به جای شانزده سال هشت سال زمام امور را در دست داشت آن همه دشمن برای خود نمی تراشید. شاید اگر مسئولیت او از هشت سال تجاوز نمی کرد، دستش به خون سردار اسعد و فرخی یزدی و نصرت الدوله و تیمورتاش و... آلوده نمی شد. -ولو به حق-
برای یک مدیر نخبه و یک زمامدار نابغه، هشت سال زمان کافیست تا تمام ایده ها و توانایی هایش را به کار گیرد و سپس میدان را برای نخبه ای دیگر خالی کند.
بی جهت نیست که ملت های پیشرفته، قوای کشورها را به سه قسمت واقعی تقسیم کرده و به هر کدام از قوا مسئولیت و اختیار محدود داده اند؛ بنا بر این لازم نیست برای تعویض یک زمامدار، انقلاب کنند، بلکه کافیست تا انتخابات بعدی صبر کنند.
در عین حال به این فکر می کنم که اگر رضا شاه دیکتاتوری پیشه نمی کرد چطور می توانست اصلاحاتش را پیش ببرد و کشور را آباد کند؟
او با ملتی خاورمیانه ای مواجه بود که حاضر نبودند از حمام خزینه ای دست بردارند، مردمی که آب لوله کشی را به دلیل "کُر" نبودن حرام می دانستند.
وقتی به این چیزها فکر می کردم به این نتیجه می رسیدم که می شود در ادبیات سیاسی، عبارت "دیکتاتوری مثبت" را هم ابداع کرد.
ممکن است این سوال پیش آید که این حرف ها چه ربطی به خاطرات من دارد؟
باید بگویم که، خاطرات فقط آن چیزی نیست که از مقابل چشم آدم می گذرد، بلکه آنچه که از ذهن انسان می گذرد نیز، بخشی از خاطرات اوست.
بنابراین حیفم آمد خاطرات ذهنی وفکری خودرا با شما در میان نگذارم.
زمستان 57 با یک توپ فوتبال به روستا برگشتم. از آنجایی که در زمستان کشت و زرع وجود ندارد اکثر جوان های روستا بیکار بودند. یک تیم فوتبال درست کردم، در مدت زمان کوتاهی جوانان روستا چنان علاقه ای به فوتبال پیدا کرده بودند که از صبح زود به زمین فوتبال می رفتیم و تا ظهر یک سره دنبال توپ می دویدیم. ظهر می آمدیم ناهار می خوردیم و یک ساعت بعد همه سر زمین حاضر بودند و تا وقتی که هوا تاریک شود آنجا می ماندند؛ برای همه ورزش و سرگرمی خیلی خوبی بود.
یک روز صبح از خواب بیدار شدم و صدای رضا روییگری را از رادیو شنیدم که می خواند:
ایران ایران ایران!
رگبارِ مسلسل ها
کانال @khalil_javadi
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۹ساعت 14:13  توسط خلیل جوادی
|
برچسب:
نویسنده: آرمان جعفری
تاريخ: چهارشنبه
15 تير
1401 ساعت: 8:15