قسمت 24
#خاطرات_کودکی من
1 1
پس از ثبت نام در کلاس پنجم مدرسه ی شبانه، درس فارسی و انشا و دیکته ام خوب بود، در حدی که توجه معلم فارسی به من جلب شد و تشویقم کرد؛ اما به خاطر اینکه از کلاس دوم به پنجم جهش کرده بودم، درس ریاضی برایم سخت بود، یکی از مشکلاتم جدول ضرب بود که باید در کلاس چهارم حفظ می کردم.
تمام تمرکزم را روی ریاضی و حفظ کردن جدول ضرب گذاشتم، فکر می کنم یک هفته طول کشید تا توانستم جدول ضرب را حفظ کنم.
روزها در آرایشگاه شاگردی می کردم؛ هفته ی اول فقط آینه ها را دستمال مي کشيدم و مغازه را جارو مي زدم.
بعضی از مشتری ها به من انعام می دادند.
از هفته ی دوم، حسین به من اجازه داد موی بچه ها را با ماشین نمره چهار از ته بزنم. اجرت از ته زدن موی بچه ها پانزده ریال بود که حسین یک سوم آن را به خودم می داد. از اینکه پنج ریالی حاصل دست رنج خودم را به جیب مي گذاشتم احساس عجیبی داشتم؛ احساس بزرگ شدن، احساس داشتن شغل و در آمد.
آرایشگاه در منطقه ی امامزاده حسن، حریم خط راه آهن تهران- تبریز بود. اکثر افراد، بخصوص جوانها در آن منطقه دو اسمه بودند؛ اسم هایی که یادم مانده و چهره ی تک تک آنها را به خاطر دارم، مثل ابرام غول، امیر زاغو، محسن قوطی، اصغر مارمولک، احد ترکه و... .
پیرمردي دست فروش با سبد پر از تخم مرغ، هر هفته روز های پنجشنبه چند بار از جلو مغازه رد می شد. این پیرمرد خال بزرگ گوشتی اي به اندازه ی یک تخم مرغ در قسمت پشت گردنش داشت.
نمی دانم چرا از بین آن همه فروشنده ی دوره گرد، این پیرمرد تخم مرغ فروش و صدایش در خاطرم نقش بسته؛ شاید به خاطر همان خال گوشتی پشت گردن او و تناسب آن با تخم مرغ هایش باشد.
معمولا دست فروشها برای با خبر کردن مشتری هایشان با صدای بلند در کوچه ها داد می زنند. اين پيرمرد هم با لهجه ی ترکی غلیظ مدام تکرار می کرد: " فردا جومه یه، توکان بسته یه، تخم مرغ اَسااا، گونده گونده یَسااا".
هیچ وقت نشنیدم مرد تخم مرغ فروش در تبلیغ محصولش کلمه اي کمتر یا بيشتر از اینکه در اینجا نوشتم بگوید.
یک روز که حسین در مغازه نبود، پسری هم سن و سال خودم آمد و گفت موهایم را مدل آلمانی کوتاه کن. ابتدا دچار تردید شدم، چون که فقط اجازه داشتم با ماشین نمره چهار موی بچه ها را از ته بزنم؛ با خود فکر کردم بالاخره باید مدل آلمانی را هم یاد بگیرم، شانه و قیچی را برداشتم و شروع به اصلاح کردم. دیدم یک طرف سر را بیشتر از حد لازم کوتاه کرده ام، آمدم طرف دیگر را کمی کوتاه کنم تا دو طرف به یک اندازه کوتاه شود. باز هم کم و زیاد شد و نتیجه ی دلخواه به دست نیامد.
با آزمون و خطا تا جایی پیش رفتم که موی بچه بیش از حد کوتاه شد، بچه رفت و نیم ساعت دیگر با پدر و مادرش آمد. سراغ حسین را گرفتند، گفتم نیست. تا می توانستند سرم داد و بیداد کردند و حرف های تحقیر آمیز زدند، من هم از آنجایی که هنوز به مکالمه ی فارسی آنطور که باید تسلط پیدا نکرده بودم فقط سکوت کردم؛ خدا خدا می کردم پيش از آمدن حسین یا آقای محمدی (صاحب مغازه)، داد و فرياد پدر و مادر بچه تمام شود و مغازه را ترک کنند. بالاخره مشتری های ناراضی، به ختم غائله رضايت داده و رفتند.
در طول روز، وقتی که کاري نداشتم جلو مغازه می ایستادم و اتومبیل های عبوری و مردم را تماشا می کردم. خیابان خاکی بود، آن طرف خيابان پل کوچک و باریکی زیر خط راه آهن وجود داشت که فقط یک ماشین می توانست از آن عبور کند. هنگام بارندگی زیر پل آب گرفتگی ایجاد می شد. جوانی در آن محل بود که به او "رحمان دیوونه " می گفتند. رحمان دم پل می ایستاد و نقش افسر راهنمایی و رانندگی را ایفا می کرد؛ یک سوت هم داشت که مدام آن را برای راننده ها به صدا در می آورد. مدرسه ی دخترانه که تعطیل می شد دختر های مدرسه ی ابتدایی از جلو مغازه رد می شدند، احساس می کردم یکی از آن دخترها با بقیه فرق دارد. توجهم به او جلب شده بود، انگار هر روز منتظر بودم که از آنجا عبور کند. بدون آنکه حرفی بزنم نگاهش می کردم. احساس کردم او هم توجهش به من جلب شده است.
دلم برای مادرم تنگ شده بود. برای اولین بار بود که دوری و دلتنگی را تجربه می کردم، وقتی بچه های هم سن و سال خود را می دیدم که دست در دست پدر و مادرشان این طرف و آن طرف می روند این دلتنگی بیشتر می شد و دچار خلاء عاطفی می شدم اما به روی خود نمی آوردم. چند ماه بعد پدرم به دیدنم آمد، با دیدن او از دلتنگی ام کاسته شد. پدرم دستم را گرفت و با هم به امامزاده حسن رفتیم، برای من کفش و لباس نو خرید.
وقتی از خريد برگشتیم خیلی سریع کفش و لباس نو را پوشیدم و موقع تعطیل شدن مدرسه ی دخترانه جلو در مغازه ایستادم، وقتی آن دختر آمد سر تا پاي مرا از نظر گذراند، از اشارات نگاهش فهمیدم که به همکلاسی اش در مورد من چیزی می گوید.
#خلیل_جوادی
@khalil_javadi
برچسب:
نویسنده: آرمان جعفری